![]() |
![]() |
|
| بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم .... |
![]() من این پایین نشستم سرد و بی روح تو داری میرسی به قله ی کوه داری هر لحظه از من دور میشی ازم دل میکنی،مجبور میشی تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پایین نمیتونم بمونم منم اون که تورو داده به مهتاب کسی که روتو می پوشونه تو خواب کسی که واسه آغوش تو کم نیست میخوام یادم بره،دست خودم نیست تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پایین نمیتونم بمونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/05ساعت 16:15 توسط مرتضی |
|
گاهی اوقات برای فراموش کردن یا شایدم فراموش شدن تمام تلاشتو میکنی زمانی که یه پله مونده که همه چیزا تقریبا عادی بشه همه چیز تغییر میکنه تمام چیزایی رو که داشتی فراموش میکردی جلو روت می بینی تمام تلاشتو میکنی که همه چیزا روندِ عادیشونو طی کنن به خودت تلقین میکنی قصدت اینه که مسیری رو که اومدی ادامه بدی اما آخرش شکست می خوری و بازم شکست می خوری چون اون نیومده بود بمونه بازم میزاره میره آخه اگه قرار بود بمونه که نمی رفت اینجاست که فکر می کنم و میگم اون بازم میاد و بازم میره دلیلشو می دونم : هر فردی نیاز داره که اونو دوست داشته باشن مگه یه فرد در طول زندگیش چند بار پیش میاد که افراد دیگه اونو اینجوری دوست داشته باشن؟ واسه همین هیچ وقت کامل ترک نمی کنه شاید بهتر باشه این بار من بعد از تولدش . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/01ساعت 17:25 توسط مرتضی |
|
مخزن کلماتم به یک باره نیست شده نمی دانم از کجا باید شروع کرد به گفتن از اتاقک کوچکم از بازی این چرخ آفرینش از باختن تمام برگهای برنده ام از امیدی که در کوچه های نامیدی پرسه می زند حال . . . در پشت دیوار انتظار روزها را سخت می گذرانم بر روز های تولد هر چهار گونه عملیات را انجام می دهم عددی بدست می آورم گویند هر کس به حافظ رجوع کند به تصور ، مراد خود می گیرد پس حاصل را با قطعه ایی از حافظ تطابق می دهم این لینک صوتی غزل حافظ هستش (361k) "چو دست بر سر زلفش کشم بتاب رود در آشتی طلبم با سر عتاب رود چو ماه ِ نو رَهِ بیچارگان نظاره زند بگوشه ابرو و در نقاب رود شب شراب خرابم کند به بیداری و گر به روز شکایت کنم بخواب رود طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل بیفتد آنکه در این ره با شتاب رود گدایی در جانان به سلطنت مفروش کسی ز سایه این در بآفتاب رود سواد نامه موی سیاه چون طی شد بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود حباب را چو فتد باد نخوت در سر کلاه داریش اندر سر شراب رود حجاب را تویی ای حافظ از میان برخیز خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود" می گویم در پشت دیوار انتظار بودن سخت است اما سایه دارد !!!!؟؟؟؟ پس باید بسی خرسند باشم ! و میِ تلخِ انتظار را لحظه به لحظه سر می کشم
چند صباحی بگذشت فرصتی کمی برای تفکر برای زندگی برای بودن ارزش این سایه انتظار چه می تواند باشد ؟؟؟ زمانی که مهر خموشی بر لب خورده چه نصیبم خواهد شد گمان نمی کنم با یکجا نشینی کسی را روزگار جایی رساند نتیجه هر چه باشد به ز بوی تکرار و مرگ خاموش یک قدم برمی دارم به جلو
نمی دانم شادم یا نه . . . اما غمگین نیستم حال می دانم که هیچ نمی دانم آنهمه صمیمیت که یکباره همچون کوهی یخ در برابرم ایستاد می گویم اشتباه زیاد کرده ام می خواهم خود را قانع کنم . . . !! از خود می پرسم کدامین اشتباه هیچ چیز جز سکوت نمی یابم یک نگاه به پشت سر می اندازم یک روز اشتیاق برای آمدن یک روز بهانه برای نیامدن سکوت . . . هم همه ی افکار پریشانم آزرده ام می کند راهی نیست . . . زین پس در گوشه ذهنم بارها تکرار می کنم من اشتباه کردم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/02ساعت 1:11 توسط مرتضی |
|
دیگر از کُشتن تو در خاطراتم نااُمید شدم این بار سر تیز دشنه فراموشی را سوی خودم نشانه خواهم گرفت... آنقدر خود را فراموش میکنم تا نابود شوم... من یک قربانی هستم!!!
پی نوشت : این متن از بلاگ دوستم علی صبوری هستش اینم لینکش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/05ساعت 3:27 توسط مرتضی |
|
|
شاید فرصتی نباشد دگر بسان قدیم توانی نیست
بدنبال دامی هر چند بی دانه
شاید که صید شوم صید دام بی دانه شدن
گر حماقت باشد به ز ِ بوی ِ تکرار و مرگ خاموش
قانون شکنی عادت دیرینه من است
تیز پروازی عاشق دام
دلگیر از آسمون
دلگیر از باد سرد ِ سرگردون
دلتنگ یک حماقت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/22ساعت 0:58 توسط مرتضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| ای بابا . . . |
"مبادا اي طبيب بهر علاج درد من کوشي...
که من درسايه اين ناخوشي حال خوشي دارم" ( دانشجوی کارشناسی ارشد نفت ، حفاری و بهره برداری ) با تشکر از علی صبوری که مرا به نوشتن تشویق کرد. |
|
RSS
|