![]() |
![]() |
|
| بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم .... |
|
همیشه وقتی پای احساس وسط میاد دیگه هیچ چیز درست نیستنمی تونی خودت باشی میخوای که بهتر باشی همین میشه که همه چی خراب میشه در شرایط برابر وقتی موضوع مسئله، خودت نیستی به راحتی میدونی باید باید چه حرکتی کرد تا آخر مسیر رو براحتی میبینی اما وقتی موضوع مسئله خودت میشی ، میشه قضیه همون کوزه گر سابق . . . . وقتی موضع گیری هات یادت میره ، وقتی از فرصت هات سریع استفاده میکنی ، وقتی مثله یه کتاب خودتو سریع ورق میزنی ، بدترین قسمتش اینجاست که با احساست که خیلی بهش اعتماد داری ، اما هنوز اعتماد سازی نکردی ، هنوز فرصت ندادی که اونم در مورد احساسش فکر کنه – باعث میشی که اون بترسه از این همه احساس ، خیلی زود تر از اونی که فکر کنی دیگه بهت فکر نمیکنه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/10/19ساعت 15:14 توسط مرتضی |
|
|
یه روز میاد که یه دوست قدیمی می خواد برای آخرین بار تو رو ببینه خیلی ساده قبول می کنی می خوای آخرین یادگاری تو بهش بدی اصلا فکر نمی کنی یعنی به ذهنت خطور نمی کنه که ممکنه شرایط عوض بشه میاد و میبنیش کم کم یادت میاد چیزای یادت میاد که اتفاق افتاده چیزای که بوده اما تو باورشون نکردی شایدم نخواستی باورش کنی یا به این دلیل که حضورشو حس کردی باورش نکردی جدایی . . . . . می خوای اون غمت رو حس نکنه اما یه اتفاق ساده مثل یه آهنگ ساده اون بغضی که گلوت کشته بودی رو میریزه بیرون بغض هر دوتایی تون . . . . . . . . . . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/11/19ساعت 3:46 توسط مرتضی |
|
روزگار بهتری از راه می رسد کسی نگفته است که زندگی کار ساده ایست،گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید. به یاد آر ...
زندگی دوختن شادیهاست و به تن كردن پیراهن گلدار امید -------------------------------------------------------------------------------- شرار عشق و غم انگیز ترین آهنگم امشب از دوری تو دلتنگم و غم انگیزترین آهنگم امشب از غصه و غم لبریزم آه ای عشق مگر من سنگم برگی از شاخه جدا در پاییز خشک و بی حوصله و کمرنگم بی تو دهگده ای خاموشم دور افتاده ترین آهنگم حر ف ناگفته زیاد است ولی حیف در قافیه ها می لنگم. -------------------------------------------------------------------------------- شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد . من معتقدم که از بین می روم . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت . دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچاراٌ مدتی زیادی روشن نمی مانم . بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد . شمع سوم گفت من عشق هستم ! و آن قدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد . پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع به گریه کردن کرد . سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم . من امید هستم ! کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد . چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود . هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.
نازنینم نازنینم همه هستی همه مستی در دنیا زندگی كن بیآن كه جزیی از آن باشی زندگی را به تمامی زندگی كن -------------------------------------------------------------------------------- من آن روز را انتظار می کشم روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/10/11ساعت 20:2 توسط مرتضی |
|
![]() من این پایین نشستم سرد و بی روح تو داری میرسی به قله ی کوه داری هر لحظه از من دور میشی ازم دل میکنی،مجبور میشی تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پایین نمیتونم بمونم منم اون که تورو داده به مهتاب کسی که روتو می پوشونه تو خواب کسی که واسه آغوش تو کم نیست میخوام یادم بره،دست خودم نیست تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پایین نمیتونم بمونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/05ساعت 16:15 توسط مرتضی |
|
گاهی اوقات برای فراموش کردن یا شایدم فراموش شدن تمام تلاشتو میکنی زمانی که یه پله مونده که همه چیزا تقریبا عادی بشه همه چیز تغییر میکنه تمام چیزایی رو که داشتی فراموش میکردی جلو روت می بینی تمام تلاشتو میکنی که همه چیزا روندِ عادیشونو طی کنن به خودت تلقین میکنی قصدت اینه که مسیری رو که اومدی ادامه بدی اما آخرش شکست می خوری و بازم شکست می خوری چون اون نیومده بود بمونه بازم میزاره میره آخه اگه قرار بود بمونه که نمی رفت اینجاست که فکر می کنم و میگم اون بازم میاد و بازم میره دلیلشو می دونم : هر فردی نیاز داره که اونو دوست داشته باشن مگه یه فرد در طول زندگیش چند بار پیش میاد که افراد دیگه اونو اینجوری دوست داشته باشن؟ واسه همین هیچ وقت کامل ترک نمی کنه شاید بهتر باشه این بار من بعد از تولدش . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/01ساعت 17:25 توسط مرتضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| ای بابا . . . |
"مبادا اي طبيب بهر علاج درد من کوشي...
که من درسايه اين ناخوشي حال خوشي دارم" ( دانشجوی کارشناسی ارشد نفت ، حفاری و بهره برداری ) با تشکر از علی صبوری که مرا به نوشتن تشویق کرد. |
|
RSS
|